حكيم زجاجى
745
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
پس از مدتى معتز بدنشان * بفرمود تا پيش گردنكشان مؤيد روان خويش را خلع كرد * گواهان گرفت آن بدانديش مرد زبونش به زندان فرستاد باز * برفتند تركان چو گرگ و گراز بدانجا كه بد بسته آن نامدار * چو آگاه شد معتز نابكار فرستاد آن خسته را بستهدست * ز زندان برون برد بر سان مست زمستان بد آن روز و سرماى سخت * بفرمود كز مرد برگشتهبخت ز تن جامه يكسر به بيرون كنند * همه كارهاى دگرگون كنند چو كردند عريان سرافراز را * ببردند گريان سرافراز را ز پايش به برف اندر انداختند * وز آن نامور بازپرداختند به برف اندرون جان شيرين بداد * از آنسان برادر كسى را مباد چو جان داده بد آن جوان شگرف * ز پيرامنش دور كردند برف نهادندش اندر لحاف سمور * نگه كن به تأثير كيوان و هور سپيده به تركان فرستاد مرد * سران را از آن كار آگاه كرد برفتند تركان به كردار دود * ورا مرده حالى بديشان نمود بماندند آن نامداران شگفت * بدان سرفرازان فرخنده گفت كه امشب مؤيد ز غم جان بداد * به مرگ فجى مرد آن پاكزاد چنين داد تركى به معتز جواب * كه خون سران مىخورى همچو آب سر نامدارى براى كلاه * فروبردى اى شه به آب سياه كس از بهر شاهى برادر نكشت * تو كشتى و شد روزگارت درشت دل نامداران پر از كين توست * لب انس و جان پر ز نفرين توست به زودى گرفتار گردى تو نيز * بساط شهى درنوردى تو نيز چو از كار او بازپرداخت مير * ز تركان پرانديشه شد تيزوير كه بودند با احمد مير يار * به جان و به دل مرد را دوستدار ورا و على معتصم را به داد * به واسط فرستاد مانند باد به زندان درون هردو را زهر داد * سه شهزاده را داد معتز به باد از او جمله تركان بريدند اميد * سيه شد بر آن قوم روز سپيد در اين سال تركان ببودند تيز * برفتند پرخشم و كين و ستيز